|
دخترک در سرزمین عجایب مینویسم تا آشفته بازار ذهنم خالی بشه
|
عشق يعني مادر ، صبر يعني يك زن ، مهر يعني دختر ، نور يعني خواهر ! هر چه هستي عشق يا صبر ، مهر يا نور، روزت مبارك
[ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 11:56 ] [ تپل عينكي ]
[ ]
نميدونم كتاب چراغ ها را من خاموش ميكنم رو خوندين يا نه؟؟؟
شايدم خوندين و دوست نداشتين اما من با اين كتاب زندگي كردم ! بي اغراق بگم 5دفعه خوندمش صحنه صحنه اش توي ذهنم جون گرفت و ازش لذت بردم كلاريس رو ديدم وقتي از شرم بو.سيده شدن دستش توسط اميل از شرم لپاش گل انداخته بود وقتي از حمله ملخ ها ترسيده بود ، دم در ورودي ، توي يه راهرو وقتي دستش رو سوزونده بود و اميل براش دستش رو پانسمان ميكرد و كلاريس با دقت حرفاشو گوش ميداد وقتي با مادر اميل صحبت ميكردن راجع به گذشته ها حالا من دو روزه كه با این وبلاگ زندگي ميكنم همون احساسي كه توي اون كتاب هست ، توي اين وبلاگ هم هست ساده ، صميمي ،روان يه زندگي كاملا واقعي كه صحنه به صحنه اشو ميتوني تصور كني احساساتي كه من تجربه نكردم و بعضياشو هيچ وقت هم تجربه نميكنم ولي اين حس كاملا تو وجودم رشد كرد شايد ناراحتي هاي زندگيش كم نباشه (مريضي مامانش و مشكلات با شوهر خواهر و تصادف و....) اما مطمئنم تصوير من از زندگي ايده آل همينه يه همسر كه در موقع لزوم يه حامي و پشتيبان واقعيه و شايد خيلي احساسات عاشقانه بروز نده اما دوست داشتنش براي همسرش كاملا مشهوده يه بچه گل كه گاهي از خوندن شيطنتاش دلم خواست بگيرم و بچلونمش !!! مهربون و دوست داشتني و صد البته يه خانم خونه ! مستقل و سنگ صبور ! يه تنه سعي خودشو ميكنه همه كارا رو حل و فصل كنه دختر خوب براي بابا و مامان خواهر خوب براي خواهر و برادرش همسر خوب براي شوهرش و مامان خوب براي يكي يه دونه اش از ته دلم از خدا ميخوام نازنين عزيز هميشه خوشبختي رو زير پوستش حس كنه از ته دلم ميخوام خدا مامان گلش رو سلامت كنه از ته دلم ميخوام خدا بهش يه دختر خوشگل و ماماني بده تا جمع سه نفره هر روز شاد تر و شادتر و شادتر بشه از ته دلم از خدا مي خوام همه خير و خوشي هاي دنيا رو براش بفرسته اميدوارم كه لياقت اينو داشته باشم كه خداوند از صداي من نظر لطفشو هيچ وقت از اين خانواده نگيره خواهش ميكنم شما هم براي سلامتي مامان نازنين جون دعا كنيد اين آدرس وبشه http://undermyskin.persianblog.ir
*روابط با ميم؟! حرف ميزنيم ، اما چه حرف زدني ؟!؟! لحظه اي نيست كه با كنايه همديگه رو آزار نكنيم ! شايد من اشتباه كردم ، اما هزاران دفعه اون اشتباه كرده و من ذره اي به روش نياوردم و گمون نكنم كه الآن سزاوار اين باشم كه هر لحظه بهم بگه اون شب تو منو سوزوندي! با اون حرف كه گفتي دلايلت تكراريه!!!!! **اين روزا عجيب درگير كارم ! هر روز اضافه كار به اميد تموم شدن كار كه بازم نااميديم ***دلم گرفته ! ديروز دوستم داشت خواستگارشو برام تعريف ميكرد و هي ميگفت خيلي خوشگل بود و اينا گفتم چه قيافه اي بود.؟؟؟ گفت قول ميدي دلتنگ نشي گفتم آره گفت شبيه سين !!!آه ه ه ه ه ه ه ! چه زود يه سال شد ! ****دلم يه مسافرت ميخواد! برم يه جايي كه تنها باشم !هيششششششششششششششكي نباشه حتي الامكان جنگل يا دريا ! برم و كمي نفس بكشم ! حس ميكنم از آدما خسته ام *****امروز سالروز فوت پدربزرگمه ! منو خيلي دوست داشت و منم همينطور براي شادي روحش يه صلوات لطفا [ پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 ] [ 12:45 ] [ تپل عينكي ]
[ ]
ديشب خيلي شب بدي بود
يعني اصلا از صبح خوب پيش نرفت از صبح كه رئيس كوچيكه كه با اجازتون داره از حسودي اين كه من از برنامه ام جلوام ميتركه هي با سوالاي الكي وقت منو ميگرفت ! هي يه لحظه بيا يه لحظه بيا! تا اينكه عصر بهش گفتم ميشه بهت راهنمايي كنم و خودت تنهايي انجام بدي لطفا؟!من بايد چند تا نامه بزنم شروع كرد به غر غر و قهر كرد و رفت بيرون باورتون ميشه؟! سي و خرده اي سال سن داره اونوقت عييييييييين بچه هاس شب هم كه آنلاين شدم تا با ميم حرف بزنم همه چي خوب بود !برخلاف هميشه اين دفه زود اومده بود خيلي ذوق كردم و يه ربعي همه چي خوب بود منم از پيجايي كه تو فيض بوق لايك كردم دو سه تا جوك براش زدم و كلي خنديديم اونم برام يه جوك فرستاد كه تكراري بود برام اما يه نكته جديد داشت اينو براش آفلاين زده بودن و اين كپي كرده بود و اينبار يادش رفته بود اسم طرفو پاك كنه! اسم يه دختر بود يهو يادم اومد قبلا به خاطر اين دختره دو سه دفعه اي دعوامون شده بود البته اون دفعه تقصير منم بود خب!من حسودي كردم و گير دادم ! اونم به جاي آروم كردن من هي رو آتيشم نفت ريخت با بداخلاقي كردناش اما اين بار به خودم گفتم بيخيال دختر! و محض شوخي زدم امااون از سوتي كه داده بود داغ كرده بود و گفت دوباره شروع نكن! گفتم نه! ديگه نميخوام حرف بزنم و تو دوباره با يه سري جمله تكراري جوابمو بدي! سكوت كرد و سكوت كرد! كاري كه من ازش متنفرم! بهش گفتم چي شد يهو؟؟؟؟داغ كرد كه هرچي دلت خواست گفتي و ميگي چي شده يهو؟؟؟ اين شد شروع يه دعواي گنده !به همين سادگي!!! با اين تفاوت كه من اينبار واقعا بي دفاع بودم! بهش گفتم بذار برم! برم و بعدا كه آروم شدي بحرفيم دلم ميخواست بگه نرو ! بمون بذار حرف بزنيم ! بغض توي گلوم داشت خفه ام ميكرد اما گفت به سلامت چند دقيقه اي تحمل كردم . اما بيشتر نتونستم براش زدم دلم ميخواست ميگفتي نرو! من حرف بدي نزدم كه اينطوري باهام رفتار كني گفت صد دفعه نگفتم بعد از خداحافظي آفلاين نذار؟!؟!گفتم يا نه؟؟؟هان؟؟؟ .... خلاصه براي چي سرتون رو درد بيارم همه چي با دعوا پيش رفت و من بهش قول دادم سعي كنم طاقت بيارم و سراغش نرم هيچ وقت حدودا يه ربع خوب بوديم و يه ساعت و ربع دعوا كرديم شب هم با يه سر درد و يه گلو درد به خاطر بغضي كه هي خورده شده بود كپه مرگ نمودم! الآنم كه دارم مينويسم واقعا بغض داره گلومو فشار ميده اما خب جلوی رئیس کوچیکه اینا کاری نمیشه کرد اينقدر خسته ام كه نگو الآن ميفهمم كه ميگن "خوابيدني كه توش نوازش و بو.سيدن و شب بخير عزيزم نباشه، خواب نيست ، كپه مرگه!!! " راست ميگن به نظرتون ميتونم دووم بيارم و به قولم عمل كنم؟! دلم ميخواد كه بتونم ! هرچند سخته !
[ چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 9:19 ] [ تپل عينكي ]
[ ]
مزه میده راه رفتن زیر بارون اردیبهشتی
اونم وقتی هوا ملسه و بارون نم نم میزنه و رنگین کمان هم از این ور آسمون طاق بسته تاااااا اون ور مزه میده راه رفتن زیر بارون اردیبهشتی اونم وقتی کوچه خلوته و میتونی بدوی و کیفتو تاب بدی و سرتو بالا کنی تا قطره های بارون صورتو نوازش کنه ! تو هم عیییییین خیالت نباشه که شاید کسی ببیندت مزه میده راه رفتن زیر بارون اردیبهشتی میگی نه؟؟؟ امتحان کن !!!
*این روزا سرم شلوغه ! هرچند شکر خدا از برنامه جلو ام! البت اگه رئیس کوچیکه بذاره! **حالم خوبه ! شکر خدا ! یه کمی هم به خاطر همین هوای ملس اردیبهشتیه [ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 22:21 ] [ تپل عينكي ]
[ ]
۱-دوست داداش رو که یادتونه گفتم نامزد کرده؟!
انگار نامزدیش دچار مشکل شده! براش دعا کنید ۲-به آقای همکار اس ام اس دادم :فردا صبح سرویس ساعت ۷.۳۰؟؟؟ جواب داد :سلام مرسی! من درحالی که دارم از شدت خواب میمیرم:این جمله سوالی بودا! دارم از شما میپرسم! اون:ممنون بابت اطلاع رسانی ! میدونستم!!! من در حال کندن موهام :دانشمند! دکتر ! قهرمان! بابا فردا سرویس چه ساعتیه؟؟؟ اون:آهااااااااا ! از اون لحاظ!!!! ۳-خیلی این چند روزه کارم زیاد شده ! خسته شدم شدیدا ۴-میم با دوستش رفته کنار دریا . خب دلم تنگ شده براش دیگه ۵-یه جمله باحال : [ پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 23:25 ] [ تپل عينكي ]
[ ]
نمیدونم !
تصمیمی نگرفتم! شاید باید اینجا رو حذف کنم! شایدم رهاش کنم به امون خدا! شاید یه احساس بد و زود گذر باشه که توی یه عصر پنج شنبه بهاری وقتی تنهایی و هیشکی و نداری بهت دست میده! نمیدونم! فقط میدونم خسته ام و از اون بدتر کم حوصله حرفی واسه زدن نیست و چیزی برای نوشتن اما هی یه حسی میگه آخه یا برو بگو دیگه نمیام یا اینکه آپ کن شاید کسی منتظر نوشتن تو باشه اما انگار کسی منتظر نوشتن من نیست یا شایدم یکی منتظر بود بنویسم و الآن دیگه از بس پر انرژی ننوشتم تبعیدم کرده به گوشه های دور افتاده ذهنش و الآن قاطی افکار بیهوده اش دارم قل میخورم! شایدم .... هیچی بابا! بسه هرچی پرت و پلا گفتم!شاید حرفی نیست! شاید هم اینقدر حرف هست که ...
*به اینجا سر بزنید ! خدا ما رو میبینه [ پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391 ] [ 19:41 ] [ تپل عينكي ]
[ ]
من هنوز یه بچه ام ! ساده ی ساده! همه ی دنیا سوار و من پیاده! [ پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391 ] [ 22:27 ] [ تپل عينكي ]
[ ]
دیروز بعد از مدتها با خانواده باروبندیلمون رو جمع کردیم و زدیم به جاده و رفتیم و رفتیم و رفتیم تا رسیدیم انزلی
خیلی خوب بود ! البته اگه سه تا سگ اولی و اون یه دونه ای که لب ساحل بهمون حمله کرد رو کنار بذاریم اول رفتیم نهار رو خوردیم . یه پلو کباب خوشششششششششششششمزه بعدش رفتیم دم دریا بعد از سه سال کلی آب بازی کردم و جیغ و داد کردم رو شنهای ساحل نقاشی کشیدم و آب پاکشون کرد و دوباره کشیدم و دوباره و دوباره و دوباره بگذریم که زن داداش همچین با تعجب نگاهم میکرد که این چرا خل شده و بقیه هم تو ساحل فقط راه رفتن و تخمه شکستن بعدشم رفتیم پارک ساحلی و کلی اونجا بازی کردیم بعدشم گشتی توی شهر زدیم و خیابون گردی کردیم بعدش که حرکت کردیم سمت رشت و رفتیم خیابونای اونجا رو هم گشتیم و از یه بستنی فروشی به اسم آرارات فکر کنم تو خیابون بوسار بستنی خوشمزه ای خریدیم کلا هوا عالی دریا عالی با چیزای خوشمزه و کلی به من خوش گذشت آخرشم که ماجراهای من و رودبار و زیتون حالا اینا رو گفتم که بدونین اگه یه تپل عینکی با روسری مشکی و مانتوی طوسی مشکی دیدین که داشت از دیوار راست بالا میرفت یا تو ساحل دیوونه بازی در میاورد یا بستنی لیس میزد یا زیتون ها رو دیده بود و همه چی یادش رفته بود یا تو منجیل داشت نون بربری با پنیر میخورد شک نکنید ! دقیقا خودم بودم
*توی انزلی همه دخترا رو با کلی دقت نگاه میکردم ! نمیخواستم فرصت دیدن دوست خوبم رو از دست بدم که متاسفانه از دست دادم ! **دریا ! چه آرامش عجیبی برام همراه داشت ! ممنونم خدا جوون [ جمعه هجدهم فروردین 1391 ] [ 22:51 ] [ تپل عينكي ]
[ ]
خب اینم از تعطیلات عید امسال
هرچند که من از پنجم رفتم سرکار ! هرچند تو عید هم اضافه کار موندم ! ولی خب بازم بدک نبود ! اما نت خیلی سوت و کور بود تو این روزا ! هیشکی نبود ! بازدید کننده ها و کامنت گذاران و آپ کنندگان به شدت کاهش یافته بودن حالا از فردا دوباره طلسم میشکنه و شهر پر میشه از جنب و جوووووووش فردا مامی با مادر جون و حاج دایی و خاله جون میرن قم و من خونه تنهام و عصر هم با دوست جون میرم بیرون تا آخر هفته هم ول معطلم و سر کار نمیرم ببینیم حالا چه خبر میشه شایدم سری به شمال زدیم چه هفته خوبی بسازم!!!! فکر کنم عنوان رو اشتباهی زدم ! باید میذاشتم شروع!
*از حال لیمو بیخبرم! براش دعا کنید ! تازگیا عمل کرده و هنوز نمیدونم حالش چطوره! [ یکشنبه سیزدهم فروردین 1391 ] [ 22:23 ] [ تپل عينكي ]
[ ]
آقایون ! خانوما ! سه سال تموم آبرو جمع کرده بودم تو این شرکت کوفتی !
امروز بر باد رفت!!! چطوری؟! میگم براتون ! امروز واسه کاری رفته بودم خط تولید با یکی از بچه های فنی بودم ! یه پسر جوون که اصصصصصصلا هم نمیشناختمش بعد از شانس بییییییییییییییییییییییییییب من این آقاهه با گربه های شرکت رفیق بود شدیددددد بعد فکر کن هر جا ما میرفتیم ۳تا گربه ما رو اسکورت میکردن و هی میلولیدن تو دست و پای این یارو یعنی هر دو دقیقه جیغ میزدم مامانیییییییییییییییییییییییییییی یه بارم کم مونده بود بپرم بغل پسره !!! خیلی آبرو ریزی شد .آخه فکر کن من رفتم تو کانکس به رئیس کوچیکه زنگ بزنم گربهه اومده پشت شیشه نشسته هی به من میو میو میکنه ! منم فحشش میدم که گم شده توله سگ کره خر!!!!!!!! بعد رئیس کوچیکه میگه پس یه سر هم برو پیش فلانی گفتم نمیرم ! گفت چرااااا؟؟؟ گفتم خو اینجا پر گربه اس ! گفت خب من گربه هاشو چی کنم آخه؟؟؟ فک کن! پسره پاشد رفت بیرون از خنده! حالا رئیس کوچیکه کوتاه اومده و من اومدم بیام سمت اتاقمون تموم آت و آشغالای تو راه رو شکل گربه میبینم و هی مسیرم رو عوض میکنم و هییییییییییی جیغ میزنم یعنی آبروم رفت!
*میدونم گربه ها خوشگلن و ملوسن و مامانین و ال و بل ! ولی خب دست خودم نیست ! من نسبت به همه حیوونا فوبیای شدید دارم
[ شنبه پنجم فروردین 1391 ] [ 23:36 ] [ تپل عينكي ]
[ ]
|
|
| [ فالب وبلاگ : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] |